حرف های یواشکی
در لحظه زندگی کن
آدم هایی که آخرین سانس به سینما می روند نمیتوانند آدم های معمولی ای باشند!
اصلا نمیشود با بقیه مقایسه شان کرد!
اینها دنبال خیابان های خلوت و تاریک اند که بعد از دیدن فیلم در شخصیت های داستان غرق شوند!
ما هم در اولین قرارمان سر از سینما در آوردیم!
اولین بار از هر چیزی سخت است.
من با این همه بچه پررو بودنم دلهره داشتم و دستم یخ کرده بود.
ساکت بودیم تا اینکه سر خوراکی حرف را باز کردم
گفت رژیم دارم و سیب زمینی سرخ کرده و چیپس و پفک نمیخورم ، تنها گزینه اش آب معدنی بود من هم از قصد یک آب معدنی بزرگ گرفتم آن هم بدون لیوان تا از بطریه دهنیه هم آب بخوریم!
هی از هم فاصله میگرفتیم تا اینکه چراغ های سینما خاموش شد و آرام دستانش را گذاشت روی دستانم.
انگار که زیر دوش آب گرم رفته باشی! آرام شدم اما قلب لامصبم تند تند میزد!
بی رحم دلهره ام را فهمیده بود و همزمان که با دستان لطیف اش دستان خسته ام را نوازش میداد نگاهم کرد!
همین نگاه کافی بود تا هزار شعر مست در سرم تلوتلو بخورند اما سکوت کنم و دم نزنم تا از این آرامش چیزی هدر نرود!
گفت با دقت نگاه کن که میخواهم فیلم را برایم تحلیل کنی!
نمیدانست از وقتی که دیدمش دارم چشمهایش را تحلیل میکنم و دانسته هایم راجع به سینما که هیچ اسمم یادم نمی آید!
زل زده بود به پرده و من هم مثل آدم ندیده ها زل زده بودم به صورتش وآنقدر سماجت کردم که دست و پایش را گم کرد و لبخند شیرینی زد تا در دلم قربان صدقه اش بروم!
بطری آب را سر کشید و من هم که منتظر این لحظه بودم بطری را از دستش گرفتم و نفهمیدم رژلبش را نوشیدم یا آب را!
هر چه بود شراب شیراز را زیر سوال برد و مست و لایعقل کرد مرا.
فیلم تمام شدو ازبهترین سینمای عمرم زدیم بیرون!
حالا نوبت باران بود و خیابان!
دستانش را سفت گرفته بودم وهر از چند گاهی میفشردم تا بفهمد هوای دلش را دارم!
صدای باران با صدای قدم هایش آهنگ عجیبی ساخته بود.
سرما را بهانه کردتا درآغوش بگیرمش، راستش شرم داشتم از تنش اما روانی ام کرده بود بوی پیراهنش!
با چشمانی بسته وسط خیابانی خیس و خلوت بغلش کردم
روی پنجه آمدولب هایش را ب صورتم نزدیک کرد
به یکباره صدایی بند افکارم را جر داد!
مامور سینما بود
گفت بلند شو آقا،فیلم خیلی وقته تموم شده!
ای مامور نامرد
تازه داشتم گرمای نفس هایش را حس میکردم!
حالا باید چگونه پا در خیابانی میگذاشتم که تا چند لحظه ی پیش حرم تنش را حس میکردم؟!
اما خب چاره ای نبود و من هم مانند همه ی آن آدم های عجیبی که سانس آخر را انتخاب میکنند از سینما زدم بیرون.
تازه....
باران هم می بارید!






نوع مطلب :
برچسب ها : آدم های معمولی، بطریه دهنی، خیابان های تاریک و خلوت،
لینک های مرتبط :

سه شنبه 22 تیر 1395 :: نویسنده : پوریا
پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:10 ق.ظ
Hurrah, that's what I was exploring for, what a information! present here at this web site,
thanks admin of this web site.
جمعه 6 مرداد 1396 09:49 ب.ظ
When someone writes an article he/she maintains the thought of a user in his/her mind that how a user can be aware of it.
So that's why this post is outstdanding. Thanks!
چهارشنبه 28 تیر 1396 08:31 ق.ظ
Hi Dear, are you truly visiting this web page on a regular basis, if so after that you will absolutely
take good experience.
سه شنبه 23 خرداد 1396 07:36 ق.ظ
Appreciate the recommendation. Will try it out.
یکشنبه 21 خرداد 1396 03:06 ق.ظ
You're so awesome! I don't believe I've truly read something like this before.
So great to discover somebody with a few unique thoughts on this subject.
Really.. thank you for starting this up.
This web site is one thing that is required on the
internet, someone with a bit of originality!
پنجشنبه 18 خرداد 1396 09:06 ب.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you penning this article plus
the rest of the site is very good.
شنبه 13 خرداد 1396 05:05 ق.ظ
Hi there it's me, I am also visiting this site on a regular
basis, this site is genuinely fastidious and the people are actually sharing fastidious thoughts.
دوشنبه 1 خرداد 1396 07:44 ب.ظ
Thanks for the marvelous posting! I quite enjoyed reading it,
you will be a great author.I will ensure that I
bookmark your blog and will often come back in the foreseeable future.
I want to encourage one to continue your great work, have a
nice weekend!
شنبه 30 اردیبهشت 1396 01:25 ق.ظ
Remarkable issues here. I am very happy to look your post.
Thank you so much and I'm having a look ahead to contact you.
Will you please drop me a mail?
دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 12:50 ق.ظ
Hello there, I found your blog by means of Google even as searching for a related subject, your
site came up, it seems great. I've bookmarked it in my google bookmarks.

Hello there, just became alert to your weblog via Google, and
found that it's really informative. I am going to watch out for brussels.
I will appreciate in the event you continue this in future.
A lot of folks can be benefited from your writing.

Cheers!
سه شنبه 29 فروردین 1396 10:43 ق.ظ
Incredible points. Great arguments. Keep up the good effort.
یکشنبه 20 فروردین 1396 05:46 ب.ظ
These are actually enormous ideas in concerning blogging.
You have touched some good points here. Any way keep up wrinting.
سه شنبه 22 تیر 1395 10:37 ب.ظ
وای چقدر درام رومانتیکی بود لایک
پوریا سلام ممنون
راستی خبری ازتون نیستا
ایشالا تابستون بهتون خوش بگذره
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


این روزا هیشکی جرات نمیکنه عاشق بشه بس که عشقای الکی زیاد شده...
بس که آدما بی احساس که نه ولی حوصله شکسته شدن ندارن
البته این وسط نباید زحمت اون دوستانی رو که عاشقی و دوست دارم رو بازی میدوننن فراموش کرد!!

آبجیا...داداشا... به گند نکشید دوست داشتن رو "نه"ای که از سر دوست نداشتنه هضمش خیلی راحت تر از دورغایی که بعد از چند سال رابطه مثلا عاشقانه میفهمیم پس...
به گند نکشید دوست داشتن را...

مدیر وبلاگ : پوریا
نویسندگان
نظرسنجی
خوشحال میشم اگه نظرتون رو درمورد وبلاگم بگین.ضمنا هر انتقاد یا پیشنهادی هم دارین برام کامنت بذارین








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی