حرف های یواشکی
در لحظه زندگی کن
شعر
_چرا دیگه شعر نمیگی؟

_شاعری که شعراش مخاطب نداره مثل گل فروشیه که سر چهارراه گلاشو زیر قیمت میفروشه به زوجایی که تو ماشین نشستن تاذوق دلشون تازه شه خودشم وایمیسه با یه لبخند مسخره نگاشون میکنه

_تو بدت میاد بقیه ذوق کنن با شعرات؟

_من میگم چرا یکی نیست به این عاشق و معشوقا بگه جلو چشم یه آدمی که تنها تو خودشه واسه هم دلبری نکنن...شاید طرف چشماشو بست
شاید دلش خواست...شاید دلش رفت

_دل تو میره؟

_دیگه دلی نمونده که...نه واسه رفتن نه واسه شعر گفتن

_دو ساعته تو اون گوشی به چی زل زدی؟

_به دیالوگ ماندگار

_من که نمیفهمم چی میگی!

_یه زمانی کارم تدوین فیلم بود

_خب

_یه بار داشتم با کارگردان فیلم تدوین می کردم که رسید به بازیگری که معشوقش بود بعد هی فیلمو جلو و عقب میکشید

_خب

_بعد از بیست بار جلو عقب کشیدن یه جا فیلمو استپ کرد و گفت این دیالوگو بردار
بازیگر هیچی نمیگفت فقط داشت تو دوربین نگاه میکرد

_خب

_گفتم این دیالوگ نداره که

_یه نگام کرد...گفت این دیالوگ ماندگاره...منتها تو نمیفهمی من میفهمم
بعد میدونی من بهش چی گفتم؟

_چی گفتی؟

_گفتم من که نمیفهمم چی میگی!

_ینی الان من همون توام که اون موقع بودی؟

_سیگارتو کشیدی پنجره رو ببند یخ نکنیم تا صبح

_هوا داره بهاری میشه...داره بهار میاد

_آخر شب دلم گرم بود به شب بخیرایی که میگفت...از وقتی نمیگه سرده..تاصبح خواب زمستون میبینم
بهار داره میاد ولی سرده...پنجره ها رو ببند






نوع مطلب :
برچسب ها : تنهایی دونفر،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 9 اسفند 1395 :: نویسنده : پوریا
سه شنبه 24 اسفند 1395 01:50 ق.ظ
سلام. سه شنبه و چهارشنبه نیستم. برای بقیه ی روزا هر وقت بگین به احتمال خیای زیاد بتونم بیام. مثلا پنجشنبه یا جمعه ساعت حدود چهار یا پنج چطوره؟ ( چهارشنبه سوری تون هم مبارک)
دوشنبه 16 اسفند 1395 10:52 ب.ظ
سلام چی شدین شما یهو؟؟؟ دارم نگران میشماا. هروقت تونستین یه خبر بدید